تبليغاتX
The Lucksmith - کوله بار




















The Lucksmith

اقبالگر (دیلماج سابق)

کوله بار

بعد از انچه به سر من امد تنها تسکین موجود می تواند نوشتن باشد. کمتر کسی را می یابم که حوصله گوش دادن به حرفهایم را داشته باشد. چیزهایی که من ظرف چند ماه اخیر تجربه کردم به قدری برایم عجیب و منحصر به فرد هستند که با هیچ یک از تجربیات قبلی ام جور در نمی اد. ظرف این چند ماه انواع آدم هایی را دیدم که هر یک روی ذهنم نقش بسته اند. مرد دیوانه درشت هیکلی که با صدای نکره اش سلطان قلب ها را بلند می خواند: یه دل می گه برم برم یه دلم می گه نرم نرم طاقت نداره دلم بی تو چه کنم .......سلطان قلبم تو هستی تو هستی

جوان هجده ساله ای که در بیمارستان باهاش حرف زدم. مرا نصیحت کرد و درست مثل یک مرد پخته صحبت می کرد. جوان دیگری که در بیمارستان کار میکرد. کارکنان بانک پاسارگاد. کارکنان بانک ملت. سرهنگ مسعود جعفری نصب. سرباز ابراهیم وظیفه گویی خدمت وظیفه بخشی از پیشانی نوشتش بود. بچه های مخزن. حسنی، معاون رئیس کلانتری. محسن شاه خانی. کتابی که در بانک پارسیان خواندم. شب هایی را که در مرزن اباد بیدار بودم.

همه این خاطرات از من چیزی ساخته اند که دیگر قابل برگشت نیست. ذهنم یه جور دیگه کار می کنه. بدنم هم همین طور. اکنون شاید فقط ورزش و موسیقی می تونند تسکینی برای دردهایم باشند.

موسیقی موسیقی موسیقی تسکین تسکین تسکین دردهایم است.

ورزش ورزش ورزش  مرهمی برای زخم هایم است.

اثر کهنه زخمی که پوتین روی پایم به جا گذاشته هرگز از بین نخواهد رفت.

خسته ام از راه زندگی . کوله بارم را می خواهم بر زمین بگذارم و بروم از این دیار.

نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 16:12 توسط The Lucksmith| |


Design By : Night Skin