تبليغاتX
The Lucksmith




















The Lucksmith

اقبالگر (دیلماج سابق)

برای من اینجا ته خطه. من دیگه رسیدم به اخر زندگی.چیزهایی رو که توی بدترین کابوس هایم هم نمی دیدم اکنون در واقعیت برایم محقق  شده اند. تا ساعت سه نصف شب گشت زدن توی کثیف ترین خیابان های این شهر رو تجربه کردم. نیمه های شب توی جوب کنار خیابان کارگر نشستم و منتظر ماندم. پنج روز زندگی با دیوانه ها را تجربه کردم. دو ماه رنج جانکاه دوره اموزشی را به جان خریدم. هر لحظه و ثانیه در انتظار ازادی بودم.

اکنون روزها دیگر چون گذشته نیستند. روز و شب هیچ تفاوتی برایم ندارند.

روزگاری کاری داشتم که عاشقش بودم. دوستانی صمیمی داشتم که حرف مرا می فهمیدند. با هم می رفتیم گیم نت. وبلاگی داشتم که دست کم توی وبلاگ های همسایه واسه خودش چیزی بود. اما الان حتی خودم هم حوصله سر زدن به وبلاگ خودم را ندارم.

گفتم بنویسم شاید بار سنگینی که روی دوش های ذهنم سنگینی می کند کمی سبک تر شود.

اکنون ذهنم به قفسی تبدیل شده که دران افکار مزاحم روانم را شکنجه می کنند.

چشم هایم دیگر مثل سابق سو ندارد. و بیش از گذشته احساس تنهایی می کنم. برای اخرین بار دست خود را به سوی تو دراز می کنم . این بار اگر دستم را نگیری به اعماق دره بدبختی سقوط خواهم کرد. می دانم که جایی در این عالم بزرگ، دلی هست که برای من می تپد روزگاری این دل را خواهم یافت. اما فعلا باید زندگی کرد چون شقایقی هست.

چکیده ای از فصل اخر کتاب دیوانه ای در قفس نوشته .....
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 7:38 توسط The Lucksmith| |


Design By : Night Skin