The Lucksmith
اقبالگر (دیلماج سابق)
نمی دانم آیا شما هم فیلم مستند The Secret را تماشا کرده اید یا خیر.اما بگذارید برای ان دسته از شما بازدید کنندگانی که احیانا این فیلم را ندیده اید، مختصر توضیحی درباره این فیلم بدهم. کل فلسفه این فیلم را می توان در یک جمله خیلی ساده خلاصه کرد: تفکر شما قابلیت ان را دارد که چیزهای مشابه خود را در جهان خارج به سوی خود جذب کند به تعبیر ساده تر اگر شما مدام درباره تصادف فکر می کنید. احتمال آنکه در دنیای واقعی با ماشین تصادف حال این فیلم می گوید بیایید با توجه به این قانون به مسائلی بیندیشیم که دوست داریم اتفاق بیفتند. بدین ترتیب احتمال پیشامد کردن ان حوادث نیز بیشتر خواهد شد. اما همه ما می دانیم که کنترل افکار، امری بسیار دشوار است و به تعبیر ساده تر اگر ما بخواهیم مراقب اندیشه های خود باشیم دیر یا زود قاطی خواهیم کرد. بنابرین این فیلم به ما پیشنهاد می کند که بیایید به جای اندیشه، احساسات خود را کنترل کنیم. زیرا زمانی که حس خوبی داریم، اندیشه های ما نیز مثبت و قابل تقدیر است و بالعکس حس بد نیز اندیشه های منفی را به همراه دارد. حس خوب نیز با گوش دادن به یک موسیقی خوب، خواندن یک داستان زیبا یا تماشای یک فیلم کمدی ایجاد می شود. البته راه های بسیار زیاد دیگری نیز برای ایجاد حس خوب وجود دارند. حال سوال من از شما این است. نظرتان درباره این ایده چیست؟ آیا شما هم معتقدید که با این راهکار ساده می توان به آرزوهای بزرگ دست یافت؟ خوشحال می شوم ایده های شما را درباره این موضوع بدانم. از لاک خیالات خود بیرون بیا به خیابان ها برو، با مردم زندگی کن و همه چیز را ان طوری که هست لمس کن امروز که به وبلاگم سر زدم، ناگهان و بدون هیچ دلیلی هوس کردم تا نگاهی به مقالات گذشته بیندازم و به بحث هایی که با احسان داشتم. اکنون وقتی به مقالات بلند بالایی که درباره مباحث جبر و اختیار نوشته ام نگاه می کنم خنده ام می گیرد. به نظرم زندگی من در ان دوران به قدری بی دغدغه بود که بیشتر وقتم صرف بحث درباره مسائلی چون جبر و اختیار- ان هم در چارچوب انتزاعی - می شد. اکنون که فکر می کنم می بینم که اعتقاد به جبر یا اختیار، وجود خدا یا عدم وجود ان و رویکرد ما نسبت به دین همه مسائلی است که بر اثر سالیان زندگی و تجربیات تلخ و شیرین در ما شکل گرفته است. باورهای هر فرد بیش از انکه محصول ادله و فلسفه چینی باشد محصول شرایط و نوع زندگی اوست. و این بینش ها را نمی توان به سادگی و با ارائه متون فلسفی یا منطقی تغییر داد زیرا به قول سعدی: به روزگاران مهری نشسته به دل بیرون نمی توان کرد الا به روزگاران اکنون می گویم ان کسی که می گوید خدا هست درست می گوید چون او جهان را با خدا می شناسد و ان کسی که می گوید خدا نیست باز هم درست می گوید چون چیزی به نام خدا برای این فرد بی معناست. ان کسی که جبر را حاکم بر زندگی می داند، به حق می گوید چون مزه جبر را در زندگی لمس کرده است و در حصار نیروهای خارجی و داخلی بوده است و انی که می گوید اختیار است باز هم راست می گوید چون مزه انتخاب کردن و لذت گزینش و اختیار در زندگی را چشیده است. اکنون نیز چه ایجنت چیزی بگوید و چه نگوید می گویم حق با توست. به نظرم هر انسانی حداقل ازاد است ان چیزی باشد که می خواهد باشد و به ان چیزی اعتقاد داشته باشد که از نظر او ان چیز صحیح است برای مروری بر مقالات جبر و اختیار به ارشیو مقالات در شهریور و مهر ماه سال ۱۳۸۶ رجوع کنید زمونه - آی زمونه - آی زمونه حتی روی پوتین خاک گرفته اش هم با تکه چوبی اسم سمیرا را می نوشت. آنقدر دوستش داشت که به رغم همه خیانت ها، به رغم همه کم لطفی ها و با وجود رکب خوردن از این دختر باز هم نمی توانست او را فراموش کند. به من می گفت محمد نمی دانی دیشب تا صبح که خوابش را دیدم، بهترین شب عمرم بود. بهش سرش را تکان داد. که یعنی تو نمی دانی عاشقی چیست. پ. کاف متولد بیست و شش تیر، تا چند وقت دیگر بیست و سه سالش می شد. بنیه ای قوی داشت و رنگ پوستش به سبزه می زد. ریش هایش را از اول اموزشی کوتاه نکرده بود. طوری که وقتی ریش های فر خورده اش را می دیدی ممکن بود او را با یکی از اعضای طالبان اشتباه بگیری. اما زمانه به این بنیه قوی رحم نکرده بود. موقعی که توی افتاب می نشست، دانه های درشت عرق روی صورتش سرازیر می شدند. گاهی اوقات چنان بدجور سرفه می کرد که گویی می خواهد تمام اسرار سینه اش را بیرون بریزد. "پ" به من می گفت به هیچ دختری اعتماد نکن. جنس مونث مثل کاردیه که توی قلب مرد فرو می ره. برای من از بی وفایی های سمیرا می گفت. اینکه وقتی مثل یک مرد از اون خواستگاری کرده، پدر سمیرا زنگ زده خونه اون و هر چی از دهنش در اومده به پدر پ گفته: پسر شما با دختر ما چه کار داره؟ اگر شما بلد نیستید جلوی پسرتون رو بگیرید، ما می دونیم چطور ادبش کنیم و ... پ می گفت ای کاش بابام تو گوشم می زد. ای کاش بهم فحش می داد. اما به جای اینها فقط پوزخندی به من زد که از صد تا سیلی بدتر بود. با این حال، با وجود این همه هنوز دوستش داشت. پی نوشت: ای کاش دختران بی ریشه ای مثل سمیرا و دیگر دخترانی که در دانشگاه برخی از دوستان من را بدبخت کردند، ذره ای معنای عشق و محبت را می فهمیدند. ای کاش می دانستند که برای یک مرد ضربه خوردن از معشوق یعنی چه. ای کاش امثال سمیرا می فهمیدند که افراد صادق و عاشقان واقعی مثل دوستم "پ" فقط یک بار در خانه ادم را می زنند. اتل متل توتوله هر کی گذشته از عشق تو امتحان قبوله No I'm not prince Hamlet ,nor was I meant to be نه، من شاهزاده هملت نیستم و هرگز قرار نبود که هملت بشوم. "از شعر عاشقانه جی الفرد پروفراک به قلم تی اس الیوت" زمانی وجود داشت که شاهزاده های جوان، شاهزداه خانم هایی را که در قلعه ای حبس شده بودند یا احیانا توسط جادوگری بدطینت طلسم شده بودند نجات می دادند و بعد برای یک عمر به خوبی و خوشی با هم زندگی می کردند. همه دخترهای مجرد روزی سر و سامان می گرفتند: سیندرالا، زیبای خفته، سفید برفی و حتی تک تک دخترهایی که زیبا نبودند اما توی همین شهر زندگی می کردند و دست کم پنج تا خواستگار داشتند. هیچ پسری در پیدا کردن مسیر زندگی خود و کسب استقلال از خانواده اش ناتوان بود. محمد با دیپلم توی بانک کار می کرد، مصطفی توی ارتش خدمت می کرد، علی توی بازار شاگردی می کرد و بعد از پنج یا شش سال خودش صاحاب مغازه می شد. اما ---- الان دیگه اون دوره تمام شده. ما هم مانند امریکایی ها، دهه های طلایی چهل و پنجاه را سپری کرده ایم و به دهه شصت رسیده ایم. دهه ای که جنب و جوش و جستجو به دنبال هویت در جوانان بیداد می کند. جوانی که در شهر پر دود و غمزده امروز هم ناتوان است و هم سعادت خویش را جستجو می کند. اما--- راه های کسب سعادت دیگه انقدر ها هم اسان نیست: شغل خوب به اسانی پیدا نمی شود. پولدار شدن یه ارزوی دوردسته. هر دختر جوانی خوب معنای انتظار را می دونه. هر پسر جوانی خوب می دونه که تشکیل زندگی مشترک دیگه مثل گذشته کار ساده ای نیست. قیمت خانه دیگه روز به روز بالا می ره. قیمت ماشین هم هر ماه یک بار اما ----- حقوق کارمندها و بازنشسته ها الان خیلی وقته که تغییر چشمگیری نکرده. نه من قرار نبود هملت بشوم. من نمی توانم کریستین رونالدو بشوم. دوره نلسون ماندلا و مارگارت تاچر سپری شده. من اگه خیلی هنر کنم، خودم خواهم شد. جنسیت نیز مانند بسیاری دیگر از ویژگی های انسانی، مسئله ای مادرزادی است. از این رو نه می توان به ان افتخار کرد و نه باید ان را عاملی برای سرافکندگی دانست. اما تاریخ همواره مملو از بی عدالتی هایی است که انسان ها به سبب رنگ پوست، معلولیت های مادرزادی و نهایتا جنسیت خود متحمل شده اند. طی قرون اخیر، زنان کشورهای اروپایی و به تبع ان بسیاری از زنان جهان سوم به منظور دفاع از حقوق خود جنبشی به نام فمینیسم را پدید اورده و کوشیده اند تا بخشی از حقوق تضییع شده خود را به دست آورند. اما به عقیده من در جامعه ما موضوع بر عکس است و به خلاف تصور عموم، این پسران هستند که متحمل بیشترین سختی ها می شوند و به سبب جنسیت خود بار سنگین مسئولیت خود و خانواده اشان را به دوش می کشند. بگذارید با نگاهی گذرا به وضعیت فعلی دختران در جامعه امروزی، به بررسی این مسئله بپردازیم: دختران از همان سنین نوجوانی و جوانی به سبب توان جسمی اندک خود از انجام بسیاری از فعالیت های سنگین و طاقت فرسا در بیرون خانه معافند. به عنوان مثال کسی از یک دختر انتظار ندارد که - برای سپری کردن اوقات فراغت خود در فصل تابستان، در یک مغازه یا کارگاه به عنوان یک کارگر نیمه وقت مشغول به کار شود. -در رشته های سنگین ورزشی مانند ورزش های رزمی یا کشتی فعالیت کرده و عنوانی کسب کند. -توانایی دفاع از خود را در برابر حمله سایر هم جنس ها داشته باشد(به خلاف پسران که اغلب در سنین کودکی و نوجوانی دعوا می کنند و در صورت ضعیف بودن از سوی سایر دوستان و خانواده اشان تحقیر خواهند شد) مضافا، معاف بودن دختران از سربازی و تامین مایحتاج خانواده که زمینه را برای ادامه تحصیل و کسب مدارج بالای اجتماعی مساعد تر کرده است. دومین مسئله ای که در ان تبعیض میان دختران و پسران بخوبی مشهود است موضوع رسیدگی به وضعیت ظاهری و مخارجی است که هر یک از این دو جنس در طی دوران تحصیل و حتی فراغت از تحصیل خود برای خانواده دارند: بسیاری از دختران امروزی، پوشیدن لباس های شیک و استفاده از انواع لوازم ارایشی را حق مسلم خود می دانند (حقی در ردیف برخورداری از انرژی هسته ای و حتی مهم تر از ان!). بنابرین این خانواده و پدر بیچاره خانواده است که باید برای مطلوب بودن و بلکه ایده آل بودن وضعیت ظاهری دخترانشان، هر ماهه مبالغ قابل توجهی خرج کنند. این در حالی است که اغلب پسران (به جز دسته های بدنامی که با نام های سوسول، سی سی و هیپی شناخته شده اند) در رسیدگی به ظاهر خود به ساده ترین و اساسی ترین مسائل اکتفا کرده و هرگز بار مالی اضافی را به خانواده خود تحمیل نمی کنند. اما اجازه دهید سرتان را بیش از این درد نیاوردم و با ذکر دو موضوع دیگر این مقاله را به پایان برسانم: اولین نکته ای که می خواهم به ان اشاره کنم. مسئله آزادی در انتخاب پوشش است که بسیاری از دختران ممکن است به نحوی به ان استناد کرده و ان را از مصادیق ظلم به خود قلمداد کنند. در این باره باید گفت که اولا وضعیت پوشش دختران در سطح خیابان ها، خود بخوبی گویای ان است که انان به غیر از بی حجابی تقریبا به هر نحو دیگری می توانند لباس بپوشند و می پوشند. گشت ارشاد نیز تنها در مواردی اقدام می کند که وضعیت پوشش انها به نحو غیر قابل قبولی توی چشم می زند یا به قول بچه ها تابلو است. علاوه بر این ها همین نحوه ارایش و پوشش، دلخواه دختران ماست زیرا انان با بی حجابی(از نوع غربی) هرگز قادر نخواهند بود ان جذابیتی را که با بدحجابی دارند، داشته باشند. اما دومین نکته نیز مسئله ازدواج است که دختران ممکن است ان را از مصادیق منفعل بودن و نداشتن حق انتخاب قلمداد کنند. تجربه نشان داده است که مردها به علت مشکلات عدیده اقتصادی و سایر معضلات جامعه نیز به همان میزان دختران از داشتن حق انتخاب محرومند. علاوه بر ان به کرات دیده شده است که همین دختران که مدام از نبود خواستگار و نداشتن آزادی می نالند به هنگام مراجعه خواستگاران دست رد به سینه انان می زنند. شرایط ازدواج برخی از انان به مراتب از شرایط ازدواج ملکه ویکتوریا سخت تر است: مهریه به اندازه عدد سال تولد، جشن عروسی باید در فلان سالن برگزار شود، داماد باید حتما یک آپارتمان صد متری در بهترین جای شهر و یک ماشین پژو پارس داشته باشد و ... حال خودتان قضاوت کنید با این وضعیت مردان باید از ضایع شدن حقوق خود بنالند یا زنان!!
کنید بسیار بالاست. اما نکته بسیار جالبی که درباره این مسئله وجود دارد ان است که "قانون جاذبه" یا همان رازی که این فیلم از ان صحبت می کند بدون قدرت تحلیل عمل می کند. به تعبیر ساده تر فرقی نمی کند که تفکر شما درباره یک موضوع از نوع طرد کننده باشد یا جذب کننده. مثلا در مثال بالا ممکن است شما مدام درباره تصادف نکردن و راهکارهای جلوگیری از بروز تصادف فکر کنید. اما به هر حال درباره تصادف فکر کرده اید و چون قانون جاذبه فاقد شعور است، شما دیر یا زود تصادف خواهید کرد.
گفتم: دیشب که تو خوابگاه تا ساعت دوازده شب رشتی ها مخ ما را خوردند، از اون طرف هم که باید نصف شب پست می دادیم. اونوقت تو به این چهار ساعتی که خوابیدی می گی بهترین شب عمرم؟

| Design By : Night Skin |

