تبليغاتX
The Lucksmith
 

در حسرت بازگشت به خانه

ساعت دوازده نصف شب است. کسی مرا تکان می دهد. چشم هایم را باز می کنم. پاسبخش است. امده است تا مرا برای پست بعدی بیدار کند. در حالیکه لباس نظامی را بر تن دارم با حالت خمیده روی تختم می نشینم. انقدر غرق خوابم که متوجه نمی شوم پاسبخش چه می گوید و فقط حرکت لب هایش را می بینم. همین قدر می دانم که الان باید راهی خیابان اصلی شوم و حرف های پاسبخش اصلا اهمیتی ندارد.

ابتدا کمربند را سفت می کنم و سپس فانسقه را. بندهای پوتین را به ان روشی که پدرم بهم یاد داده شل می کنم تا پایم در پوتین فرو رود. سپس با روش مشابهی ان را سفت می کنم. آهسته به سمت خیابان به راه می افتم. در طول راه نگهبان های قبلی را می بینی که به سمت آسایشگاه بر می گردند.

به محل پست می رسم. سکوت محض است و تاریکی مطلق. فقط گهگاهی صدای عبور خودرویی در خیابان مجاور سکوت سنگین شب را می شکند. نرده های مشبک فلزی و سیم های خارداری که زمین مرتفع خیابان انتظامات پادگان را از خیابان اصلی جدا کرده اند و همین خیابان ساده ماشین رو را به یک رویای دست نیافتنی تبدیل کرده اند.

آهسته گام بر می دارم. اما چشم هایم هیچ نمی بیند. فقط تفکر است:

 -خدایا چرا من اینجام؟

-اگر می تونستم به شش ماه پیش برگردم هرگز این دفترچه آماده به خدمت لعنتی را نمی گرفتم.

- خدایا چرا کنکور فوق لیسانس شرکت نکردم؟

-حتما دارم به خاطر گناه هایی که در طول زندگی کردم عذاب می شم.

- شاید اگر من هم مثل پسر داییم یک بابای خرپول داشتم هرگز گذرم به اینجا نمی افتاد

-چقدر خوابم می اید

دو دور مسیر خیابان انتظامات را طی می کنی و سپس از یکی از نگهبان ها که ساعت مچی به دست دارد ساعت را می پرسی. ساعت تازه دوازده و پنج دقیقه است!!!!!!!!!!!!

با ترس و لرز روی جدول کنار خیابان می نشینی- چون نشستن در حین نگهبانی مطلقا ممنوع است- در عین حال حواست به دو طرف خیابان هست تا مبادا سر و کله افسر نگهبان پیدا شود و برای چهل و هشت ساعت بروی بازداشتگاه.

خلاصه بعد از اینکه یک سال گذشت(البته مجازا) و انقدر فکر کردی که دیگر نای فکر کردن را نداشتی و انقدر ول گشتی که دیگر ول گشتن با گوشت و پوستت عجین شد تازه ساعت دو نصف شب می شود.

اما هنوز پاسبخش نیامده و شاید تا نیم ساعت دیگه هم شاید آقا نیاد نگهبان جدید را بیاره. با این وجود توی نگهبان بدبخت باید سر جات وایسی و اگر بری سمت اسایشگاه ترک پست کردی.

خلاصه کنم: بعد از دو ساعت و ربع، جسدت به اسایشگاه بر می گردد تا بعد از چهار ساعت استراحت مجددا برزخی دیگر را تجربه کنی.

برزخی که برای ذهن و روح تو ساخته اند تا تو را از همه چیز تهی و از هیچ پر کنند.

نوشته شده توسط The Lucksmith | لینک ثابت | موضوع:
پنجشنبه سی ام خرداد 1387 ساعت 21:26
 

از زنده مانی تا زندگانی فاصله ای بس طولانی است

هم اکنون که این مقاله را می نویسم، نوشتن برایم سخت ترین کار روی زمین به نظر می رسد. زیرا اعصابم به شدت ضعیف شده است و گوش هایم به درستی نمی شنوند. علت هم فشار های زیاد جسمی و روانی است که در طول این چهل و چهار روزی که از دوره اموزشی خدمتم سپری شده است، به من وارد شده است.

با این حال می دانم که این دوران نیز سپری خواهد شد و مانند بسیاری از دیگر حوادثی که اکنون فقط خاطره ای از انها برجای مانده به فراموش کده زمان خواهد پیوست.

دوست ندارم خاطر شما دوستان را بیش از این با مسائل و دغدغه های خود مشوش کنم اما بد نیست برای انانی که اطلاع چندانی از سربازی ندارند یا مشتاقند تا بیشتر درباره دوره اموزشی اطلاعاتی را کسب کنند، بخشی از تجربیات خود را بیان کنم:

در ابتدای کار و پس از مراجعت به میدان سپاه، پادگان محل اموزش شما کاملا مشخص می شود و شما موظف می شوید که فردا یا احتمالا چند روز بعد خود را به پادگان معرفی کنید. روز معرفی ما خیلی جالب بود: دیدن فضای ول معطلی پادگان و اینکه ساعت ها باید الاف شوی تا ساده ترین کارها مانند پر کردن فرم، تحویل مدارک و تعیین گردان و گروهان خدمت صورت بگیرد برای خود من بسیار ثقیل بود.

به هر حال حدود ساعت چهار یا پنج بعد از ظهر بود که یک کیسه انفرادی و استحقاقی های مرحله اول را دریافت کردیم و به خانه برگشتیم البته با یک برگه مرخصی که ما را موظف می کرد تا چهار روز دیگر به پادگان برگردیم.

اولین روز رسمی حضور ما در پادگان یعنی روز شنبه برای ما خیلی طولانی گذشت، زیرا فرمانده گروهان ما- البته بعد از کلی معطلی- سعی کرد تمام مطالب مورد نیاز برای این دو ماه را به صورت فشرده برای ما بگوید. فکر می کنم سرانجام تقریبا ساعت هفت و نیم، هشت بود که بعد از آنکارد کردن تختمان، مثل جسد خوابیدیم.

دو هفته اول بسیار فشرده و سخت بود. بیدار شدن در ساعت چهار و نیم صبح، کلاس های صف جمع یا همان اموزش رژه و برنامه فشرده ای از فعالیت های ذهنی و جسمی تقریبا هیچ زمانی را برای اندیشه کردن باقی نمی گذاشت.

بعد از گذشت این دو هفته بود که اولین مرخصی را به ما دادند و من در روز جمعه در خانه بودم. اما بعد از مراجعت از مرخصی در روز شنبه برای سه هفته متوالی ما را در پادگان نگه داشتند و در این دوران برای سه بار به میدان تیر رفتیم.

تیراندازی ها به ترتیب با سلاح های کلاش از فاصله صد متر به حالت درازکش

با سلاح ژ۳ از فاصله صد متر به حالت درازکش

و نهایتا با سلاح کلاش به حالت نشسته و از فاصله پنجاه متری بود که من در این سه مرحله به ترتیب امتیازهای ده، پنجاه و سه و چهل و چهار را از صد نمره کسب کردم.

*راستش را بخواهید حالا متوجه می شوم که تیراندازی در شرایط واقعی تا چه اندازه با تیراندازی در بازی های رایانه ای تفاوت دارد. اما در هر صورت با تمرین و تمرکز می توان در هر کاری موفق شد.

مرخصی دوم هم برای یک روز بود. اما الان که شنبه و یکشنبه گذشته به واسطه رحلت امام خمینی و تعطیلی ها برای چند روز به ما مرخصی داده اند و اسمش را گذاشته اند میان دوره .

اما در پایان باید بگویم که دوستی، همکاری با یکدیگر  و نیز امید و توکل به خدا در همه دوره ها و شرایط دشوار زندگی کار ساز است و می تواند راهگشا باشد.

 فکر می کنم نهایتا دو هفته دیگر از دوره اموزشی باقی مانده باشد. ان شاء الله پس از تمام شدن دوره اموزشی فرصت بیشتری را برای نوشتن مقاله خواهم داشت و حتما مقاله دیگری را درباره این دو هفته پایانی درج خواهم کرد.

نوشته شده توسط The Lucksmith | لینک ثابت | موضوع:
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 13:18

Copyright © 2006-mmmrrr.blogfa.com® All Rights Reserved
This Template Designed By G
gsa