The Lucksmith
اقبالگر (دیلماج سابق)
سلام دوستان، سرانجام پس از دو هفته اول اموزشی به ما یک مرخصی یک روزه دادند. من هم گفتم بد نیست که پست جدیدی برای شما درج کنم. درباره اینکه در این دوره چهارده روزه در پادگان شهید ادیبی، چه بر من گذشت خیلی حرف دارم، اما این حرفها باشد برای هفته بعد یعنی بیست و هفتم که احتمالا به ما مرخصی میان دوره می دهند. با این حال فکر کنم شعر زیر تا حدود زیادی گویای حال همه کسانی است که در زندگی خود با مشکلات زیادی دست به گریبانند: الا ، اي رهگذر ! منگر ! چنين بيگانه بر گورم منتظر خاطرات من از دوره اموزشی باشید. فعلا خدا نگهدار در میان علاقه مندان به فیلم های سینمای هالیوودی کمتر کسی را می توان یافت که فیلم ماتریکس یک را ندیده باشد. این منشور چند بعدی با زوایای نامحدود خود هر بیننده ای را با هر سلیقه یا پیشینه اطلاعاتی، حیرت زده می کند. فیلم ماتریکس را از ابعاد متفاوتی می توان بررسی و نقد کرد اما آنچه من در این مقاله کوتاه به دنبال انم، نقد ماتریکس نیست بلکه یافتن پاسخی است که ذهن هر انسانی را دیر یا زود به خود مشغول خواهد کرد: آیا مسیر زندگی انسان از پیش تعیین شده است یا این خود انسان است که زندگی خویش را رقم می زند؟ برای یافتن پاسخ، نظر شما را به یک دیالوگ جذاب بین مورفیوس و نئو در داخل اسانسور جلب می نمایم: N: and she (oracle) knows what? Every thing? M: she would say she knows enough. N:and she is never wrong? M:try not to think of it in terms of right and wrong Neo. She is a guide Neo. She can help you find the path. نئو: و پیشگو. اون چی می دونه؟ همه چیز رو؟ مورفیوس: اگر خودش بود می گفت به قدر کافی می دونه. نئو: و اون هیچ وقت اشتباه نمی کنه؟ مورفیوس: سعی کن مسئله را اینجوری که یا درسته یا غلط نبینی. اون فقط یک راهنماست و به تو کمک می کنه تا مسیر را پیدا کنی. این مکالمه را می توان یکی از مبهم ترین های فیلم دانست. اگر پیشگو یک پیشگوست، پس باید همه چیز را درباره اینده بداند و انچیزی که او می گوید یا درست از اب در می اید و یا غلط. اما مورفیوس معتقد است که پیشگو فقط یک راهنماست که مسیر را به شما نشان می دهد یا به عبارتی ساده تر به شما کمک می کند تا خود و قابلیت هایتان را بشناسیدknow thyself. به نظر می رسد که اوراکل قادر است بسیاری از مسائل را دقیقا پیش بینی کند: مثلا این که نئو ناچار است بین نجات جان مورفیوس و خود یکی را انتخاب کند. اما پایان فیلم بسیار حیرت اور است. نئو درست پس از مرگ و تحقق پیش بینی اوراکل ناگهان مجددا زنده می شود (شاید بتوان این را نیز بخشی از پیش بینی اوراکل مبنی بر زندگی پس از مرگ قلمداد کرد). پس پیش بینی اوراکل هم تحقق یافته است و هم نه. نئو نیز هم مرده است و هم نه! در جای دیگری مورفیوس در بالای بام ان ساختمان بلند و در حضور ترینیتی به نئو می گوید: Neo, sooner or later you are going to realize just the way I did that there is a difference between knowing the path and walking the path. نئو، دیر یا زود درست مثل من متوجه این موضوع می شوی که بین دانستن یک مسیر و پیمودن ان تفاوتی وجود دارد. ظاهرا این فیلم پاسخی دو پهلو به سوال ما داده است. ما بسیاری از مسائل را از قبل می دانیم و حتی قادریم انها را پیش بینی کنیم و اصلا پیش بینی کردن بدون آگاهی معنایی ندارد. اما در طول زندگی در می یابیم که دانستن انچه اتفاق می افتد با زندگی کردن در انچه اتفاق می افتاد تفاوت دارد. این درست مانند حالت سوپروایزر در رایانه های کوانتومی است. در این رایانه ها ما بیتی به نام کیوبیت داریم که در آن واحد هم می تواند صفر باشد و هم یک. هم اکنون نیز دانشمندان موفق شده اند اولین گام عملی را در راستای ساختن این یارانه ها بردارند. در فیلم فارست گامپ نیز قهرمان داستان به این سوال ما پاسخ مشابهی می دهم: جبر و اختیار همزمان در کنار یکدیگر وجود دارند: مسیر، آنچه حادث می شود و نهایتا و اکنش شما به حوادث قابل پیش بینی است اما این جبر، جبری پویاست که فقط در صورت مختار بودن شما محقق خواهد شد! اگر اوراکل به نئو درباره افتادن ان گلدان هشدار نمی داد، آیا ان گلدان باز هم می افتاد؟ آیا اوراکل مجبور بود ان هشدار را بدهد؟ آیا اول مرغ وجود داشته است یا تخم مرغ؟ به نظر من این سوال به طور کلی غلط است.
چه مي خواهي ؟ چه مي جويي ، در اين كاشانه ي عورم ؟
چه سان گويم ؟ چه سان گريم؟ حديث قلب رنجورم ؟
از اين خوابيدن در زير سنگ و خاك و خون خوردن
نمي داني ! چه مي داني ، كه آخر چيست منظورم
تن من لاشه ي فقر است و من زنداني زورم
كجا مي خواستم مردن !؟ حقيقت كرد مجبورم
چه شبها تا سحر عريان ، بسوز فقر لرزيدم
چه ساعتها كه سرگردان ، به ساز مرگ رقصيدم
از اين دوران آفت زا ، چه آفتها كه من ديدم
سكوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باري كه من از شاخسار زندگي چيدم
فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاك ، پوسيدم
ز بسكه با لب مخنت ،زمين فقر بوسيدم
كنون كز خاك فم پر گشته اين صد پاره دامانم
چه مي پرسي كه چون مردم ؟ چه سان پاشيده شد جانم ؟
چرا بيهوده اين افسانه هاي كهنه بر خوانم ؟
ببين پايان كارم را و بستان دادم از دهرم
كه خون ديده ، آبم كرد و خاك مرده ها ، نانم
همان دهري كه بايستي بسندان كوفت دندانم
به جرم اينكه انسان بودم و مي گفتم : انسانم
ستم خونم بنوشيد و بكوبيدم به بد مستي
وجودم حرف بيجايي شد اندر مكتب هستي
شكست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستي
كنون ... اي رهگذر ! در قلب اين سرماي سر گردان
به جاي گريه : بر قبرم ، بكش با خون دل دستي
كه تنها قسمتش زنجير بود ، از عالم هستي
نه غمخواري ، نه دلداري ، نه كس بودم در اين دنيا
در عمق سينه ي زحمت ، نفس بودم در اين دنيا
همه بازيچه ي پول و هوس بودم در اين دنيا
پر و پا بسته مرغي در قفس بودم در اين دنيا
به شب هاي سكوت كاروان تيره بختيها
سرا پا نغمه ي عصيان ، جرس بودم در اين دنيا
به فرمان حقيقت رفتم اندر قبر ، با شادي
كه تا بيرون كشم از قعر ظلمت نعش آزادي
| Design By : Night Skin |

