سرقفلی این وبلاگ واگذار شد. به کی؟ به یک کرم ابریشم خیکی.
دیلماج کجا رفت؟ ن می دو نم
بازم می آید؟ شاید، از خودش بپرس.
دیلماج، خودتی؟ هر کسی می تونه یک کرم ابریشم باشه حتی شما!
تو کی هستی؟
--------------------------------------------------------------------------------------------
معرفی می کنم
نام: کرم
نام خانوادگی: ابریشم
نام پدر: پروانه
نام نوه: یا کرم ابریشم یا پروانه(تا خدا چی بخواد)
شغل شریف: پیله وری
کار مفید: اشغال ان بخشی از فضای این دنیا که برای اشغال کردنش ساخته شده ام
--------------------------------------
انتظارات: اول سلام ---------- دوم رعایت ادب----------سوم بفرمایید عقب
-------------------------------------------------------------------
تعهدات: حفظ آنچه داشت-------- معرفی آنچه باید باشد
متنی که در زیر می خوانید بخش دیگری از کتاب موفقیت درهمه جا اثر محمد علیمیرزایی است:
قانون طلایی موفقیت
در فوتبال حرفه ای به این قانون، تلاش دوم می گویند. شما تمام توان خود را به کار می برید و در لحظه ای که قرار است متوقف شوید، باز کمی دیگر تلاش می کنید
به گمانم همه ما کسانی را دیده ایم که می گویند:" با دریافت حقوق بیشتر، قطعا بهتر از این کار خواهم کرد اما بدون پول اضافی این حماقت است که ادم بیشتر کار کند." اشخاصی با این طرز فکر، همواره مرا به شگفتی وا می دارند. با کمی دقت می توان دید که اعتقاد" کار بیشتر پس از دریافت حقوق بهتر" خود به تنهایی بیانگر اشکال این افراد است. زیرا در مشاغل امروزی، وضع کاملا برعکس است: این قول بهتر کار کردن نیست که سبب افزایش حقوق می شود بلکه خود بهتر کار کردن است!
بنابرین شما تنها زمانی می توانیدمحصول موفقیت را درو کنید که پیش تر بذر ان را کاشته باشید و بذر موفقیت چیزی نیست جز " خدمت رسانی". کسانی که از همان ابتدا (و بدون چشم داشت) به دیگران خدمت می کنند می بینند که موفقیت به استقبال انها می آید.
به عنوان مثال، به کسبه و افراد شاغل در اطراف خود فکر کنید. قطعا شما نیز برای خود یک پزشک، دندانپزشک،تعمیر کار و بقال محبوب سراغ دارید. دلیل این گزینش شما از میان تمام افراد آن صنف- هر چند گاهی اوقات پول بیشتری به این افراد می پردازید- این است که این اشخاص خدمات بیشتری را به شما عرضه می کنند.حتما تا به حال بسیار شده که به خود بگویید: "مهم این است که کار خوب انجام شود، پولش دیگر مهم نیست."
بنابرین آن پیشخدمتی که برای سرویس دهی به بهترین شکل ممکن تلاش می کند دیگر نباید نگران انعام باشد. یا یک منشی که فراتر از توقع رئیسش کار می کند قطعا نتیجه این زحماتش را در چکهای پرداختی خواهد دید. و نهایتا بازاریابی که برای خدمت به یک مشتری از هیچ تلاشی دریغ نمی کند هیچگاه با خطر از دست دادن شغل مواجه نخواهد شد.
در اینجا قانونی بسیار ساده اما موثر وجود دارد که تا کنون به بسیاری از مردم کمک کرده تا "اولویت دادن به خدمت رسانی" را در وجودشان نهادینه کنند:" سعی کنید همیشه چیزی را به مردم بدهید که فراتر از سطح توقعات و انتظارات انها باشد."
همین کمی بیشترها اغلب بذرهای موفقیتند.به عنوان مثال، کار کردن تا دیر وقت، ارائه خدمات اضافی به مشتریان یا ایده دادن برای بهبود کار- همه و همه سرمایه گذاری های کوچکی هستند که سرانجام سود قابل توجهی در برخواهند داشت.
متن زیر را بدون تلاش برای یافتن نویسنده ان بخوانید و بگویید برای شخصیت اول داستان چه اتفاقی رخ داده است. بخشهای بعدی این داستان به مرور در وبلاگ دیلماج منتشر خواهد شد.
(عبور از منطقه شصت درجه زیر صفر)
فرار می کنم ، فرار می کنم اما بازهم گریبانم را می گیرد
هر قدر بیشتر از ان فرار می کنی بیشتر گریبانت را می گیرد. هر چقدر بیشتر سعی می کنی به ان فکر نکنی بیشتر ذهنت را در سیطره کمند خود می گیرد. می گویم مهم نیست، از یادت پاک می شود، اما نمی شود. مگر می شود که پاک بشود؟
شب هنگام، موقعی که دیگر نایی برایم نمانده و در بستر به انتظار خواب دراز کشیده ام ناگهان به سراغم می اید. دیگر بهش عادت کرده ام اما این عادت کردن به معنای تسلط من بر او نیست بلکه او بر من تسلط دارد.
اما براستی این افکار از کجا و از دل کدام یک از هزاران چشمه پنهان ذهن می جوشد و به سطح می آید. هوا سرد است بسیار سرد. سوز از لابه لای درزهای پنجره به داخل اتاقم سرک می کشد و من آرام و بی حرکت در بستر ارمیده ام- فارغ از اینکه فردا چه خواهد شد. هشیاری ام ارام آرام تحلیل می رود و خواب چون سایه سیاه شب وجودم را در بر می گیرد.
--------------
نوری تند چشمانم را می زند . چشمانم را به ارامی باز می کنم. همه جا سفید است شرق، غرب، شمال و جنوب. تا چشم کار می کند سفیدی است. گویی برفی همه جا را پوشانده است. سرم را به اطراف می گردانم اما تا چشم کار می کند سفیدی است. با خود فکر می کنم یعنی چه شده است. آیا مرده ام- آیا زنده ام یا شاید هم خواب می بینم. اما نه اگر خواب می دیدم حتما متوجه می شدم
این یک جور بیداری است اما اینجا اتاق من نیست. خدایا ایا صبح است یا هنوز همان نیمه شب است که سر بر بالین گذاشتم. اینجا چقدر سرد است. براستی به کدام سو باید حرکت کنم. شمال یا جنوب؟ شرق یا غرب؟ اصلا چطور است به سمت خورشید حرکت کنم. اما اینجا که خورشیدی نیست. تا چشم کار می کند سفیدی است سفید یمطلق.
با خود می گویم اصلا بهتر است یک جهت را انتخاب کنی و بروی. به هر حال حرکت بهتر از سکون است. به یک جهتی که به نظرم جهت شمال است حرکت می کنم. آهسته و با احتیاط گام بر می دارم تا مبادا زمین عجیب زیر پایم دهان باز کند و مرا ببلعد.
ناگهان ندایی از همه جهات به گوشم می رسد: می ترسی؟
فورا سرم را بر می گردانم تا ببینم کیست. اما اثری از صاحب صدا نیست.
صدا باز بلند می شود. گفتم: می ترسی؟
فریاد می زنم: نه نمی ترسم.
صدا می گوید: چرا می ترسی. همه عمر ترسیده ای و برای همین است که اینجایی. برای انکه با بدترین ترسهایت روبرو شوی
می گویم: گفتم که از چیزی نمی ترسم؟
صدا محو می شود و سکوت عجیبی همه جا را فرا می گیرد.
......

دوستداران وبلاگ دیلماج:
اخیرا یکی از دوستان عزیزم به نام پژی موشه طی تماسهایی که با بنده داشتند خطرات جعل هویت و سوء استفاده از نام و اعتبار ادم در وبلاگ ها را به من گوشزد کردند و گفتند ما برای جلوگیری از سرقت هویت اقدام به کد گذاری کامنت ها و سپس تایید ان در وبلاگ خودمان کردیم. بدین ترتیب امکان سوئ استفاده دیگران از هویت ما به صفر می رسد.
من هم گفتم باریکلا چه کار خوبی کردید و تصمیم گرفتم همین کار را انجام دهم. بدین منظور از این به بعد یک نسخه از تمامی کامنتهایی که دیلماج در وبلاگ های دیگران می گذارد در اینجا نیز درج خواهد شد.البته تمامی نظرهایی که با عنوان دیلماج در وبلاگ خود دیلماج درج می شوند درست بوده و احتیاجی به تایید در اینجا ندارند.
توجه: از این تاریخ(سوم ژانویه ۲۰۰۸) به بعد اگر نظری با نام دیلماج در وبلاگ شما درج شد اما تایید شده ان را اینجا ندیدید یعنی این نظر من نیست
در ضمن لینک این پست هم بزودی با عنوان" نظرهای تایید شده دیلماج" در بخش پیوندهای وبلاگ دیلماج درج می شود
-----------------------------------------------------------------
نظرهای تایید شده
۱-وبلاگ پرواز کبوتر از ذهن: دیوانه از قفس پرید!!
۲-وبلاگ کلاغ پر: امان از جعل هویت. برای اطمینان از اینکه نظری که درج شده واقعا متعلق به دیلماج است به پست زیر مراجعه کنید
۳-کلاغ پر، کوچه فرهنگ، بانو با سگ ملوس: عبور از منطقه شصت درجه زیر صفر
چه اتفاقی برای راوی داستان افتاده است؟ شما بگویید.
۴-وبلاگ کوچه فرهنگ: سلام آقای صائمی
تولدتان مبارک
مشکلات زندگی همیشه هست و تا زمانی که ما راه مقابله با انها را نیافته ایم، ادامه خواهد داشت.
و من معتقدم این سیر حتی پس از مرگ نیز ادامه خواهد داشت و انهایی که نتوانسته اند مشکلاتشان را در این دنیا حل کنند ناگزیر در دنیایی دیگر و به نحوی متفاوت به مصاف انها خواهند رفت.
۵-وبلاگ پرواز کبوتر از ذهن:نمی دانم از خدا چی کم می شه اگه یه نگاهی هم به بدبخت های عالم بکنه. یک عده از فرط پولداری نمی دونند چکار کنند یه عده هم آبروی خود را برای یک پول سیاه گرو می گذارند
۶-وبلاگ کوچه فرهنگ: سریال"خانه سبز" زیبا و جذاب بود و حتی تکرار ان هم مخاطبان را جلب می کرد اما دنباله ان " سرزمین سبز" به نظر من بیش از حد احساسی شده است و دیگر توانایی سری اول این سریال را ندارد
۷-اوردیگز:ماتریکس به روایتی دیگر (در قضاوت عجله نکنید، ابتدا مقاله را بخوانید و سپس درباره ان نظر بدهید
به مناسبت فرا رسیدن سال نو میلادی که بر اساس طالع بینی چینی- سال موش است

عکس اسی موشه
![]()
عکس پژی موشه (موش بخورتت الهی)
به امید روزی که تمام موشهای مجرد و الاف دنیا سر و سامان بگیرند!
اکنون سالهاست که به مسائل و مشکلات جامعه می اندیشم و همواره در جستجوی راه حل هایی عملی و واقع گرایانه برای آنها بوده ام. من نیز مانند شما بر این باورم که نیروهای بالقوه موجود در جوانان و ایده های ترقی خواهانه آنها بسیار است و آنها بخوبی راهکارهای برون رفت از مشکلات فعلی جامعه را می دانند.
به این موضوع نیز واقفم که مشکل اصلی ما جوانها ان است که قادر نیستیم حرف خود را در جامعه به کرسی بشنانیم یا به بیان ساده تر اهرم های قدرت در دستان ما نیست تا روش زندگی خود و دیگران را متحول کنیم.
با این وجود، من می گویم هنوز یک روزنه امید، یک اهرم قدرت و راهکاری موثر برای ما باقی مانده است و ان بهره گیری از قدرت واژه هاست.(این را به طور ضمنی در مقاله شماره دوم "بازتعریف مفاهیمی دیر آشنا" نیز گفتم).
زبان مردم یک کشور، انعکاس باورها و اعتقادات انهاست اما رابطه زبان و باورهای ما دوسویه است . به بیان دیگر نه تنها زبان مردم متاثر از ساختارها و اعتقادات ذهنی آنهاست بلکه باورهای آنها نیز از تغییرات زبانیشان تاثیر می پذیرد.
به مثال زیر توجه کنید در میان واژه های مترادفی که برای بیان یک مفهوم وجود دارند افراد به تناسب شخصیت و مهم تر از ان باورهایشان معمولا یکی از انها را انتخاب می کند.
یکی می گوید" به خاطر" و دیگری می گوید "به علت"
شخصی می گوید"ناراحت" دیگری می گوید" ناراضی" و نفر سومی می گوید" ناخرسند"
یکی می گوید"مسئله جنسی" دیگری می گوید" سائقه جنسی" یا "سکس" و من می گویم بگویید "نیاز جنسی"
آنقدر بگویید نیاز و آنقدر collocation یا ترکیب "نیاز جنسی" را در گفته ها و نوشته هایتان بکار ببرید که به قول ان پیرمرد این به ضمیر ناخوداگاه جامعه و مردم ما پس بدهد و آنها باور کنند که این یک نیاز است. آنوقت دیگر احتیاجی به اعمال فشار نیست چون وقتی مردم باور کردند که نیازی وجود دارد به صورت خودجوش برای رفع ان پیشگام خواهند شد.
هدف اصلی سلسله مقامات " بازتعریف مفاهیمی دیر اشنا" نیز همین است و امیدوارم با جایگزینهایی که برای کلمه هایی تکراری مانند خدا، زمان، دعا و خیلی واژه های دیگر معرفی می کنم تلاش ناچیزی در جهت تغییر باورهای مردم انجام داده باشم.
ابتدای کار لازم می بینم از تمامی دوستداران و علاقه مندان وبلاگ دیلماج به علت تاخیر در درج پست های جدید عذر خواهی کنم. اما باور بفرمایید که صد و سی ساعت کار مستمر در ماه که همه اش پشت رایانه صورت می گیرد تنها فرصت اندکی برای مقاله نویسی برایم باقی گذاشته و ناچارم بیشتر برای دل بنویسم نه از روی دل.
مقدمه
اما بگذارید برگردیم به باز تعریف مفاهیم نخ نمای خودمان. اگر با نگاهی ژرف کاوانه به تاریخ تمدن بشر بنگرید خواهید دید تمامی کسانی که در عرصه های فرهنگی و اجتماعی زمانه خود تاثیر گذار بودند گزینش لغات یا بهتر بگویم ادبیات مختص ایدئولوژی خود را داشته اند. این ادبیات کلامی یا گزینش لغات گاه با معرفی واژه هایی جدید و گاه نیز با ارائه کارکردی نو از همان لغات قدیمی خود را نشان داده است.
برای نشان دادن نحوه عملکرد اینگونه ادبیات ها و میزان تاثیر ان بر فرهنگ مردم- نمونه های زیادی را می توان بر شمرد. به عنوان مثال همین برنامه های تلویزیونی یا سریال های نود شبی که بیشتر از شبکه های سه و پنج سیما پخش می شود. همگان خیلی خوب به خاطر دارند که تکیه کلام های شخصیت های سریال "شبهای برره" چگونه برای چندین سال ورد زبان عوام و خواص شده بود. اصطلاحاتی مانند"کی بیده؟ - جگر- پول زور وده- از خودش حرف مفت در ورکرد- ویگولنزج و ...."
اما این تنها نازلترین نمونه بهره گیری و استفاده از ادبیات است و در طول تاریخ افراد بزرگ و تاثیرگذار بی شماری را می توان یافت که با استفاده از واژه ها در دل مخاطبین خود نفوذ کرده اند.به عنوان نمونه پیغمبر اسلام موفق شد با تغییر و معرفی معانی نو برای واژه های قدیمی عرب جاهلی فرهنگ جامعه خود را متحول کند. شاید شما هم شنیده باشید که قبل از اسلام الله نام یک بت بزرگ عربها بوده است و بعد از رواج دین اسلام این نام به خدای یگانه و افریننده واقعی جهان اطلاق شده است.
اما آنچه بنده قصد دارم در این سلسله مقالات انجام دهم معرفی دیدگاه هایی جدیدی درباره همین مسائل روزمره خودمان است که تنها به علت "نا متعارف " بودن توسط بسیاری از مردم طرد شده است. در حالیکه همین عرف گرایی و نگاه عوامانه نسبت به مسائل ریشه بسیاری از بدبختی های جامعه ماست.
بخش اول
نیاز جنسی
من نگویم مرا از قفس آزاد کنید قفسم به باغی برده دلم شاد کنید
خب نوشتن درباره مسائل و روابط جنسی در ایران شاید یکی از سخت ترین کارهای روی زمین باشد. چون اگر مثل نویسنده این سطور مذکر باشید اولین واکنش مردم این است که : آقا مگر خودت خواهر و مادر نداری؟ (سوال از نوع استفهام انکاری یعنی اگر داری و بی غیرت نیستی برو خفه خون بگیر) و اگر هم دختر باشید که تکلیفتان معلوم است خواه یا ناخواه به شما به دید زنی هرزه یا بدتر از ان ***** می نگرند.
اما از کلیه خوانندگان عزیز این مقاله خواهش می کنم تیتر بالا را خوب در ذهن داشته باشند چون خود این تیتر حل کننده بسیاری از مشکلات است. مسائل جنسی قبل از همه چیز یک نیاز است نه یک جرم- خیانت- گناه- کفر و هزاران انگ های جورواجور دیگری که به ان می زنند.
هیچ ایین یا فرهنگ منطقی را در سراسر دنیا نمی توان یافت که با بی توجهی یا نادیده گرفتن نیازهای انسان توانسته باشد تعالی را برای ادمی به ارمغان بیاورد. هر ذهنی که بویی از منطق برده باشد می پذیرد که انسان درست مانند نیاز به آب- غذا- برخورداری از شان و وجهه ای اجتماعی نیازمند ایجاد رابطه با جنس مخالف و تشکیل خانواده است.
اما مقوله ای که در کشور ما بحران ساز شده است خلط این دو مبحث است یعنی نیاز جنسی و نیاز به تشکیل خانواده و برخورداری از همسر. گرچه در نگاه اول این دو مسئله یکی هستند و یکی از دلایل اولیه و بنیادی ازدواج و تشکیل خانواده تشفی یافتن غریزه جنسی است اما با پایان یافتن قرن بیستم و گسترش زندگی شهری این دو مقوله دیگرکاملا از هم فاصله گرفته اند و باید انها را از یکدیگر تفکیک کرد.
شاید پنجاه سال پیش یعنی یکی دو نسل پیش اوضاع متفاوت بود. جامعه ما یک جامعه سنتی بسته بود و عملا هیچ رسانه یا ابزارهای ارتباط جمعی - البته غیر از رادیو- در زندگی مردم وجود نداشت. مردها خیلی زود- یا پس از گرفتن دیپلم یا با وارد شدن به بازار کار- زن می گرفتند و طلاق نیز بدترین حلال خدا به شمار می رفت. شاید هم برخی از دختران ما از زبان مادرشان شنیده باشند که ان روزها در خانه هر دختری ده ها خواستگار صف می کشید.
اما اکنون اوضاع متفاوت شده است. با وجود انکه دختران و پسران جامعه ما از سنین نه و چهارده سالگی و حتی قبل از ان با مسائل جنسی اشنا و درگیر هستند امکان ازدواج برای انها تا قبل از سنین بیست و بیست و هفت سالگی عملا وجود ندارد. و اگر شما از ان دسته افراد خوش شانس هستید که موفق شده اید زودتر از این سن ازدواج کرده و زندگی زناشویی خوبی داشته باشید باید به شما تبریک گفت.
گسترش رسانه های تصویری مانند تلویزیون- ماهواره و اینترنت نیز خود بر آتش معرکه افزوده است و حتی در رسانه ای دولتی و کاملا ایرانی مانند تلویزیون ما شاهد پخش فرهنگ غربی و ترویج نوع روابط جنسی انها هستیم.
راهکارها
خب اگر بخواهیم درباره نیازهای جنسی و بحران فعلی جامعه بگوییم این رشته سر دراز خواهد داشت. اما با شرایط فعلی و با توجه به غیرت اتشین مردم ایران و با توجه به اینکه مسائل اقتصادی جامعه ما حالا حالاها حل نخواهد شد اینجانب دیلماج حقیر پیشنهادهایی دارم که از نظر خودم تنها انگی که می توان به انها زد "نامتعارف بودن" انهاست و هیچ منعی اعم از شرعی- عقلی یا قانونی برای اجرای انها وجود ندارد.
۱- آیا زمان ان نرسیده که دختران جامعه ما نقشی غیر از نقش سنتی " زیبای خفته" را ایفا کنند؟
نمی دانم این رسم را چه کسی گذاشت که فقط مردها باید دوست داشته باشند. عاشق شوند و خواستگاری کنند. آیا قران خدا غلط می شود اگر دختری درست مانند آنچه اکنون در میان مردها متعارف است البته با در نظر گرفتن همه اداب و سنن مرسوم به خواستگاری یک پسر برود؟
مدت هاست که این ایده را در ذهنم تجزیه و تحلیل می کنم و تمامی عواقب ان را در نظر گرفته ام. خواستگاری رفتن دخترها درست مانند تصویر آینه ای شخص برگردانی از خواستگاری رفتن پسرهاست و هرگونه ایرادی که بخواهید به ان وارد کنید به خواستگاری رفتن پسرها نیز وارد می شود.
اما فواید این کار در چیست. گرچه این کار دردی از دردهای بی شمار جوانان نمی کاهد و بسیاری از مشکلات همچنان به قوت خود باقی خواهند بود- می توان از این راهکار به عنوان کاتالیزور یا عاملی سرعت دهنده به تحول ذهنیت مردم درباره مسائل جنسی و حذف شدن یا لغو شدن بسیاری از اتوریته های ذهنی بیجا و بی مورد یاد کرد .
با پا گرفتن این مسئله در جامعه ما دیگر دختران مجبور نخواهند بود "انتخاب شوند" بلکه این توانایی را دارند که " انتخاب کنند". علاوه بر این هر دو جنس قادر خواهند بود مسائل و مشکلات یکدیگر را درک کرده و تعامل بهتری با یکدیگر داشته باشند. خانواده پسر مجبور خواهد بود برای حفظ ابروی خود هم که شده از صبح شب خواستگاری خانه را تر و تمیز کند. و دختر نیز کمی از تنش ها و استرسهای خواستگاری رفتن را تجربه خواهد کرد.
۱- چادر اری اما چرا فقط رنگ سیاه؟
سخنی هم با مسئولان و دست اندرکاران خفته فرهنگ سازی این مملکت: اگر هیچ حجابی را غیر از چادر قبول ندارید- عیبی ندارد.
اگر کاسه داغ تر از اش شده اید و به خلاف بسیاری از کشورهای مسلمان عرب که زادگاه و خاستگاه اسلام هستند مثل عربستان / امارات متحده عربی و ... حجاب را در همه جای کشور اجباری کرده اید و هر جور رابطه ای قبل از ازدواج را گناه می دانید- عیبی ندارد.
اگر هم حاضر نیستید برای تبلیغ دین و پوشش اسلامی خودتان ذره ای از منافع اقتصادی خود بزنید و دست کم تعرفه واردات پارچه چادر را کاهش دهید- باز هم عیبی ندارد.
اما دست کم ابتکار از خود نشان دهید و پوشش های اسلامی متنوع و زیبا و متناسب با قرن بیست و یکم برای زنان و دختران کشور خود طراحی کنید. یک نگاه به همین کشور لائیک همسایه خود یعنی ترکیه بیندازید و ببینید پوشش همسر رئیس جمهورشان - زن عبدالله گل- چگونه است.
یا دست کم چادر را با رنگهای دیگری مثل سرمه ای و قهوه ای تیره- مارون یا هر رنگی که در نظرتان جلف نیست البته غیر از سیاه تولید کنید.
(در پایان این مقاله بلند بالا باید بگویم که از کلیه انتقاد ها و پیشنهادهای بجای شما استقبال خواهم کرد و خوشحال می شوم اگر نظر فنی خود درباره دو راهکارها پیشنهادی بالا را ارائه کنید)
آیا تا کنون دقت کرده اید مفاهیمی که بیشترین نقش را در طرز تفکر، انگیزه ها و رفتار های ما ایفا می کنند از قضا همان هایی هستند که کمتر از همه مورد پژوهش و تبیین قرار می گیرند؟ البته منظورم در کشور ماست. بگذارید یک مثال بزنم تا موضوع روشن شود.
شاید رایج ترین مسئله امروز و هر روز تمامی جوانان ما مفهوم دیر اشنای نیازهای جنسی و ازدواج است. نگاهی ساده به اساطیر و تاریخ مردم کشورهای گوناگون از جمله ایران بخوبی این مسئله را روشن می کند .
در اساطیر یونان قضیه پاریس و هلن و جنگ تروا بقدری مشهور است که فکر نمی کنم نیازی به ذکر ان باشد. داستان یوسف و زلیخا در قران، داستان مشهور سیاوش و عبور وی از اتش، داستان لیلی و مجنون، خسرو و شیرین ، زنهای متعدد و حرم سراهای بزرگ شاهان ایرانی، مسئله خانه های عفاف و ...
و اما در کشور و زمانه معاصر خودمان: مصرف بی رویه لوازم ارایشی توسط زنان و دختران ایرانی- نه به استناد من بلکه طبق انچیزی که شبکه های خبری خارجی مانند فاکس نیوز ، بی بی سی یا سی ان ان می گویند- ، حساسیت گسترده مردم نسبت به مسئله حجاب و تعیین حدود و صغور ان از سوی مراکز دولتی. پریشانی بسیاری از جوانان درباره ازدواج و مرزهای روابط پسر و دختر قبل از ان. رشد سرسام اور امار طلاق و هزاران نمونه دیگر که دوست ندارم با ذکر انها سر خوانندگان عزیز را به درد اورم.
اما براستی ما ایرانیان تا چه حد در راستای تعریف و تبیین منطقی این مسئله گام برداشته ایم؟ جوانان جامعه ما تا چه اندازه ای درباره ازدواج ، مسائل جنسی و نحوه ایجاد ارتباط صحیح با جنس مخالف خود اطلاعات دارند؟ و مهم تر از همه منابع اطلاعاتی انان تا چه اندازه درست و قابل اطمینان است؟
و مسئله جنسی تازه یکی از این موارد است. کم نیستند از این دست مفاهیم به ظاهر ساده و نخ نما که پیشرفت و تحول جامعه ما تنها در گرو بازنگری و تعریف مجدد انهاست: واژه های چون خدا- دین - زمان- بهشت- جهنم- عشق و ....
انچه در سلسله مقالات " بازتعریف مفاهیمی دیر اشنا" شاهد ان خواهید بود طرز نگرش جدیدی نسبت به همین مسائل بظاهر تکراری است که می تواند دریچه جدیدی را به روی فضای برزخی الان جامعه ما گشوده و نوید بخش اینده ای روشن باشد.
بخوانید
اگر منطقی است، به ان عمل کنید
و شاهد نتایج شگرف ان باشید
پس از " تجربه های نزدیک به مرگ" و " صد و ده گوهر زرین" خرسندم به اطلاع تمامی دوستداران علم و ادب برسانم که کتاب سوم محمد علیمیرزایی (دیلماج) با عنوان " موفقیت در همه جا" منتشر شد. موفقیت در همه جا یا " شیوه های پیروزی بر مشکلات " ترجمه ای است از کتاب
که توسط نشر نیایش و با تیراژ هزار نسخه منتشر شده است.
با دیدن این کتاب اولین چیزی که به ذهن آدمی خطور می کند، تفاوت این کتاب با کتب مشابه ان است. پاسخ این سوال را می توان در سبک نویسنده جستجو کرد. در توضیح مطلبی خاص دو رویکرد وجود دارد که آدمیان به نسبت بزرگی یا کوچکی شخصیت خود از یکی از ان دو بهره می گیرند.اشخاص حقیر مسائل ساده را با بیانی پیچیده مطرح می کنند و افراد بزرگ برعکس. مثلا وقتی از انیشتین خواسته شد تا نظریه نسبیت را در یک جمله خلاصه کند، گفت: یعنی اینکه من می توانم از این تکه ذغالی که در دستم می بینید کل گرمای مورد نیاز شهرنیویورک را در زمستان تامین کنم! یا هنگامی که از نیوتون درخواست شد تا نظریه پیوستگی تابع را به طور ساده بیان کند، وی پاسخ داد: هنگامی یک منحنی پیوسته است که با گذاشتن قلم روی ابتدای ان بتوانید بدون برداشتن قلم تا انتها ان را دنبال کنید
اگر یک فرد عامی که سررشته ای از ریاضی یا فیزیک نداشت همین ها را از فردی با شخصیت کوچک می پرسید، چه پاسخی دریافت می کرد؟
نلسون بوسول را می توان جزئ گروه دوم دانست. وی با ایفای نقش های مختلف اجتماعی از تدریس در دانشگاه گرفته تا گویندگی در رادیو قابلیت یاد شده را کسب نموده و در این کتاب به منصه ظهور رسانده است.روش او بسیار ساده است.ابتدا بر اساس همان قول معروف که دانستن یک مسئله، پنجاه در صد از راه حل ان است ، مشکلات و لایه های پنهان ان را برای شما روشن می کند و در گام بعدی راهکارهایی عملی – و نه صرفا تئوری- به شما ارائه می دهد. وی با استفاده از سخنان اندیشمندان شرق و غرب و با ذکر مثالهای واقعی از زندگی افراد، کارایی راه کارها را به اثبات می رساند. امید است که با خواندن این کتاب توان حل مشکلات خود و دیگران را بیابید
متن زیر بخشی از فصل نهم این کتاب با عنوان" پادزهری برای درد تنهایی" است که یکی از زیباترین قسمت های ان به شمار می رود:
پادزهری برای درد تنهایی
تنهایی بار رنج اوری است که بسیاری از مردم ان را بر دوش می کشند. اما جالب است بدانید که اگر برای دیگران اهمیت قائل شوید دیگر در زندگی تنها نخواهید بود.
یکی از موارد عجیب زمانه ما این است که (ظاهرا) بسیاری از مردم عزمشان را جزم کرده اند تا در انزوا به سر ببرند. شاید این موضوع به گونه ای به درگیری های شغلی زیاد ما انسان ها ربط داشته باشد اما دلیل ان هر چه باشد ما شاهدیم که هزاران نفر از انسان های امروزی به دور زندگی و احساسات خود حصاری بلند کشیده اند.
دیگر تقریبا هر روز می توان جمله هایی از این دست را از زبان مردم شنید که " این موضوع به من ربطی ندارد"، " دور من یکی را خط بکش" یا " نمی خواهم درگیر این مسئله شوم". اینگونه افراد تقریبا وحشت زده اند که مبادا با همدردی در زندگی و مشکلات یک انسان دیگر، خود نیز بنحوی به دردسر بیفتند. یا شاید از این می ترسند که با دراز کردن دست یاری به سوی همنوع خود، دست رد به سینه اشان بخورد.
بد نیست بدانید که هیچ کس دوست ندارد در رویارویی با تاریکی ها و دشواری های این دنیا، تنها باشد. در ضمن وقتی زندگی فردی دیگر بخشی از زندگی ادمی شد دیگر انسان نمی تواند احساس تنهایی کند. اگر به دور و اطراف خود خوب بنگرید خواهید دید که ژرف ترین و کارامدترین لحظه های زندگی وقتی شکل می گیرد که مردم عمیقا برای هم اهمیت قائل شده و خود را در قبال دیگران مسئول می دانند. اگر شادی هایمان را تقسیم کنیم، شادی ها چند برابر بیشتر خواهند شد، و اگر در غم های یکدیگر شریک شویم به طور قطع از مقدار غم و اندوه کاسته خواهد شد. در نوشته های "سی اس لوئیس" امده:
" اگر می خواهی از دست نخورده بودن دلت مطمئن شوی، هیچ گاه ان را به کسی نسپار. از تمام درگیری ها اجتناب کن و دلت را در تابوت خودخواهی زندانی کن. اما بدان در ان تابوت که ایمن است اما تاریک، بی حرکت و بی هوا- دلت دگرگون خواهد شد. دیگر دلت برای هیچ کس نخواهد شکست و قلبت به تکه سنگی تبدیل می شود که دیگر نمی توان ان را احیا کرد"
حقیقتا ما نیز به همان اندازه ای زنده ایم که خود را در غم ها و شادی های دیگران شریک دانسته ایم. سالها پیش شاعر معروف " جان دان" گفته:
هیچ مردی مثل یک جزیره نیست که کاملا مستقل باشد. هر انسانی درست مثل بخشی از خاک یک قاره است. یعنی بخشی از یک کلیت. پس اگر کلوخی از خاک توسط اب دریا کنده شود درست به این می ماند که یک تکه از ساحل کاملا به زیر اب رفته یا حتی بخشی از املاک شخصی شما یا دوستانتان زیر اب رفته باشد. با مرگ هر انسانی گویا بخشی از وجود من کنده می شود،چون من با تمام انسانها مرتبط هستم. بنابرین هیچ گاه نخواسته ام بدانم که ناقوس کلیسا برای مرگ چه کسی به صدا درآمده . چه تفاوت دارد، فکر کن صدای این ناقوس نشان دهنده پایان زندگی من و توست.




