تبليغاتX
The Lucksmith

The Lucksmith

اقبالگر (دیلماج سابق)

ماجرای عشق نافرجام میرزا قشمشم (2)

 

توجه!   این داستان خیالی است و هرگونه تشابه اسمی یا بهره گیری از نام اماکن و اشخاص واقعی تنها برای بخشیدن صبغه ای رئالیستی به اثر است

هنگامی که قلم به دست می گیری و داستانی را شروع می کنی ماجرایی را کلید زده ای که کم کم از دست تو خارج می شود. گویی این خود شخصیت های داستانند که سررشته امور را به دست گرفته و حوادث داستان را به پیش می برند و تو تنها می توانی نظاره گر و نقال خوبی باشی. مرحوم استاد همیشه می گفت: داستانها دو جورند. اولی انهایی که خودت انها را شروع می کنی اما پایانش با خودت نیست و دوم انهایی که آغازشان نکرده ای اما می توانی پایانش را انتخاب کنی.

خانم فریبا توانگر بدون هیچ اعتنایی گویی که هرگز قشمشمی وجود نداشته است از کنار وی عبور کرد و سپس با رفتاری اکنده از غرور کارت خود را به ماموران دم در نشان داده و وارد دانشگاه شد.قشمشم دم در وارفت. نمی دانست در مقابل این برخورد مبهم چه واکنشی باید نشان دهد. آیا باید این رفتار را ناشی از بی تفاوتی بداند یا ان را نوعی مراعات حال عاشق قلمداد کند؟

زمانی که وارد دانشگاه علامه می شوی در سمت راستت اتاق تکثیری قرار دارد که همیشه خدا یا شلوغ است یا تعطیل و خلوت بودن ان را باید نشانه ای از ظهور منجی اخرالزمان یا معجزه ای الهی تعبیر کرد چون تا حالا کسی خلوتی ان را ندیده است. در سمت راست نیز محوطه سبز بزرگی برای استراحت دانشجویان تعبیه شده که در وسط ان حوضی با مجسمه غاز وجود دارد.

کمی جلوتر و در انتهای مسیر روبروی درب دانشکده - سالن ورزشی دانشکده قرار دارد و در کنار ان اوردیگز یا پاتوق بچه های ورودی هشتاد و دو. نوید طبق معمول از ساعت هفت صبح به محل امده و با پشتی تقریبا خمیده و ژستی چون مجسمه رودن غرق در تفکرات خود  است. قشمشم که از دور نوید را دیده کمرش را صاف می کند و با لبخندی تصنعی به دوستش سلام می کند. نوید پاسخ می دهد و هر دو سرگرم گفتگو درباره کلاسهای ساعت اول می شوند.

کلاس اول ساعت شعر است و صدای دلنشین استاد خطیب که ابیات زیبای شعر "موزه هنرهای زیبا" را تلاوت می کند. قشمشم غرق در افکار خودش است و اصلا به شعر توجه نمی کند. با خود فکر می کند که اگر هزاران شعر دیگر هم سر کلاس خطیب خوانده شود در مواجهه با شعر هزار و یکم مثل افراد کور و منگی است که با یک متن خط میخی روبرو شده اند.

قبلا گفتم که قشمشم ظاهری پارادوکسیکال داشت. اما این دوگانگی تنها به ظاهرش محدود نشده و در واقع درونمایه وجودی او بود. کار قشمشم برنامه نویسی بود و البته انهم به زبان  شی گرای ویژوال بیسیک. بنابرین طبیعت کارش ایجاب می کرد که نسبت به اشیا و نقشی که انها در ترسیم کلیت یک پدیده- توجه کند. اما در عین حال می دانست که ان کلیت قبل از بوجود امدن باید در ذهن شخصی هشیار یا به قول خودش یک برنامه نویس جهانی تصور شده باشد.

این دو کانون متفاوت شخصیتی- افرادی کاملا متفاوت و گاه با ویژگیهای رفتاری متضاد را وارد زندگی قشمشم کرده بود. خانم توانگر با ظاهر ظریف خود تجلی نگاه جزئ گرای قشمشم بود اما در زندگی قشمشم دختر دیگری هم وجود داشت که هم رفتار و هم ظاهرش گرایش کلی گرایی میرزا را منعکس می کرد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 0:53  توسط The Lucksmith  | 

ماجرای عشق نافرجام میرزا قشمشم (1)

----------------------------------

عشق برای مردم سودازده امروزی که از صبح تا شب برای پول بیشتر سگ دو می زنند ماجرای کهنه و منسوخی است که پرونده اش باید با همان داستان لیلی و مجنون بسته می شد. دلبستگی برای این آدمهای خود شیفته پدیده ای موقتی است که نه از روی علاقه انسانی بلکه  تنها برای تشفی یافتن نیازهای جسمی صورت می گیرد. اما مرحوم استاد همیشه می گفت: کوره ی عشق- انسان را در خود ذوب می کند و او را بار دیگر از نو می سازد. اما تنها یک انسان واقعی می تواند از میان شعله های کم فروغ اتش که آدم را برای لحظه ای گرم می کنند و کوره همیشه جوشان عشق گزینه دوم را تشخیص داده و ان را انتخاب کند.

ماجرای عشق میرزا قشمشم داستان نویی نیست بلکه همان سناریوی تکراری جوان ساده دل ایرانی است که فارغ از دامهای زمانه به دختران روباه صفت دل می بازد.

---------------------------------------------------------------------

یکی دیگر از روزهای سرد زمستان بود که سرما نه از بیرون که از دل ادمی فوران می کند و هر قدر هم که لباس می پوشی باز هم چون پوستینی است که بر یخ نهاده اند. میرزا قشمشم تازه به  پل مدیریت رسیده بود و داشت آهسته راهش را در پیاده روی باریکی که در امتداد بلوار دریا کشیده شده ادامه می داد. قدم هایش را آهسته و با دقت بر می داشت تا مبادا بر روی زمین یخ زده سر بخورد یا احتمالا پایش در یکی از چاله چوله های پیاده رو گیر کند.

آهسته یقه پالتوی قهوه ای رنگش را کمی بالا کشید تا سوز زمستان گردنش را اذیت نکند. ساعت هفت صبح بود و بعد از کلی پیاده روی و اتوبوس و تاکسی سواری تازه نوبت به کوه نوردی رسیده بود. چون دانشگاه علامه در انتهای خیابان شیب داری قرار داشت که به دلیل مسافت کوتاهش هیچ راننده ای حاظر نمی شد در ان مسافر کشی کند.

قشمشم یکی از ان عجایب روزگاربود که تلفیقی از سنت و مدرنیته را می شد در ظاهرش دید. کفشهای اسپرت ادیداس به پا و عینکهای ماتریکسی به چشم داشت اما در عین حال همیشه کیف کهنه قهوه ای رنگی را نیز با خود به یدک می کشید. در کل می شد گفت که لباسش همیشه بافتی ساده اما طرح های جدید داشتند

عاشق ادبیات انگلیسی و داستانهای حماسی قدیمی مثل بیوولف بود اما در عین حال برنامه نویسی به زبان ویژوال بیسیک نیز برایش مثل هوا بود که بدون ان نمی شد نفس کشید.

دوستانش متشکل از یک گروه پنج نفره بودند که هر کدام خصلتهای منحصر به فرد خود را داشتند. پژمان جوانی باریک اندام و نسبتا خوش تیپ بود که همیشه عینک فوتو کورومیک به چشم داشت و موهایش را کمی به سمت عقب شانه می زد.عشق بازیهای فوتبال بود و اخیرا به مناسبت نزدیک شدن موعد جام جهانی یک سی دی برای علاقه مندان بیوتیفول گیم درست کرده بود.

 نوید دانشجوی بیست و سه ساله درونگرایی بود که به رغم کسب رتبه یک کنکور سراسری و بالاترین معدل دانشجویان ورودی ۸۲ همیشه ناراحت کم شدن نمره اش  بود یا دغدغه فرا رسیدن فصل امتحانات را داشت. قدش نسبت به پژمان ده سانتی کوتاه تر بود اما هیکل و استخوان بندی درشتی داشت.

و اما امیر که از ان یاپی های (yuppie) زمانه بود. هیکلی درشت داشت و رفتارش به افراد هیستریک می ماند. تنها کسی بود که از میان جماعت ذکور کلاس توانسته بود شغلی برای خود دست و پا کند و با درامد خود کوله پشتی اش را پر از کتابهای رنگاوارنگ جورواجور نگه دارد.

سعید اهل کرمانشاه بود و نشانه های رفتار و منش پهلوانی در همه سکنتاش دیده می شد.آدمی مذهبی و روراست بود که صادقانه اعتقاداتش را بیان می کرد و هرگز ترس از چیزی به دل راه نمی داد.

و اما علی که همه او را با شلوار جین آبی- کفشهای اسپرت- خودروی پراید و دی جی می شناختند. انصافا کمتر خودرویی اعم از ایرانی یا فرنگی می شد یافت که علی مشخصات فنی و ظاهری ان را نداند.

قشمشم دیگر به سر در دانشگاه رسیده بود و داشت کارت دانشجوی اش را از کیفش در می آورد تا به نگهبانان سیریش دم در نشان دهد که چشمانش ناگهان به خانم تیچر افتاد. پاهایش سست شد. قدمهایش را کند کرد تا با او روبرو نشود و سرش را پایین انداخت تا مبادا چشمانش احساسات درونی وی را لو دهند.....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 13:45  توسط The Lucksmith  | 

آنچه ندارد آغاز----------- نپذیرد انجام

یک آن شدیم عاشق شدن                                            

                           دنیا همان یک لحظه بود

                             آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

 

انگشتانم بر روی صفحه کلید خشک شده. ذهنم با تمام ابعاد پیچیده اش، با تمامی منطق و علم انسانی، حتی قادر نیست ذره ای از احساساتم را توصیف کند. نمی دانم چیزی که می خواهم بگویم جدید است یا  قدمتی به اندازه تاریخ بشر دارد. اما این احساس هر بار برایم تازگی جدیدی دارد.

تجربه کردن این حس کار سختی نیست. کافی است در یک غروب پاییزی از پنجره اتاقت به افق خیره شوی و بعد به چیز یا کسی که بیش از همه دوستش داری فکر کنی. محبوبی که حاظری برای رسیدن به او تمام غم جانکاه زندگی را به دوش بکشی، حاضری شب و روز تلاش کنی و حتی لحظه ای خم به ابرو نیاوری .محبوبی که همچون سایه زیبای شب، نوید بخش پایان کار و فرارسیدن لحظه آرامش  است.

آنوقت لحظات خوشی را به یاد بیاور که- هر چند کوتاه - در کنار او بوده ای. زمانی که تمام ذرات وجودت چون گلهای آفتاب گردانی که رو به خورشید دارند در سیطره نور حیات بخش او بوده است. آنگاه به ناگهان ابری جلوی خورشید را می گیرد.

دیگر اثری از ان نور  نیست. تو مانده ای و تنهایی و غم روزی دیگر.وجودت به ناگهان از همه چیز تهی می شود:

از انرژی ، محبت ،    عشق ،   نور

  حتی دیگر نمی توانی برای خودت دلسوزی کنی و ناراحت باشی .من اسم این احساس را خلا گذاشته ام.

  اما احساس خلاء دیگری هم وجود دارد و ان زمانی است که بدون دغدغه و بدون ترس به چشمان محبوبت خیره می شوی. آنوقت این دیگر تو نیستی که به او خیره شده ای گویی کس دیگری است که از چشمانت به بیرون می نگرد. این است معنای یکی بودن و این ان تهی شدنی است که همه ارزوی ان را دارند

غروب و طلوع آقتاب هر دو شبیه یکدیگرند.اما  غروبش دلتنگی اور است و طلوعش نوید بخش یک زندگی تازه

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 12:34  توسط The Lucksmith  | 

در چشم های هیچ کدامشان اثری از عشق نبود

وقتی گریبان ازل با دست خلقت می درید

       وقتی ازل چشم تو را پیش از ازل می آفرید

                وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید

                     وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم

نه عقل بود و نه دلی                         چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

---------------------------

                                     ------------------------------

                                                              ----------------------------------

به من می گفت نمی دانم چرا دختران امروزی آب را در کویر و عشق را در میان آدمهای هرزه می جویند. چرا برای جلب توجه و کسب محبت مردان لباس های پر زرق و برق آنچنانی به تن می کنند- هر روز مدل آرایش موهایشان را عوض می کنند و آنقدر پودر و مواد آرایشی به صورتشان می زنند که دیگر چهره حقیقی اشان را نمی توان دید؟

می گفت محبوب من چون دانه های مروارید- مثل برگهای زیبای درختان  پاییزی و مانند شاخه های پریشان بید مجنون زیبایی طبیعی دارد. این لباس هایش نیستند که او را زیبا می کنند بلکه اوست که به لباس هایش زیبایی می بخشد.

می گفت محبوب من با وجودی که می دانست من سراسر نیازم هرگز ناز نمی کرد. پیش از انکه چیزی بگویم حرف دلم را حدس می زد. قبل از آنکه لب باز کنم پیشدستی می کرد و با وقار و متانت همیشگی اش به من سلام می کرد. هیچ گاه صحبت از فمینیسم به میان نمی اورد که می دانست هم زنان و هم مردان محتاج محبتند و برای همین است که در مقطعی از زندگی خود برای ادامه این سفر همسفری را می جویند.

می گفت من در چشم دختران امروزی اثری از محبت نمی بینم. چشمان انها چون تکه شیشه های زنگار گرفته ای است که در عمق انها نه انعکاس تصویر خود که تاریکی مطلق می بینی.

گفتم  تو ایده الیستی فکر می کنی. توی دوره فعلی با این همه مشکلات اقتصادی و اجتماعی جامعه چه توقعاتی داری؟ اصلا تا بوده و هست مردان باید جور و ناز زنان را بکشند و برای به دست اوردن محبوب خود تلاش کنند.

می گفت شاید به همین دلیل است که هرگز چیزی عوض نمی شود چون حتی برای یک لحظه هم سعی نکرده ایم یک جور دیگه زندگی کنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 21:8  توسط The Lucksmith  | 

خودتان قضاوت کنید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خیلی سعی کردم که جلوی خودم را بگیرم و این مقاله را ننویسم اما وقتی دیدم که چگونه دنیا را خم می کنند تا آن را در چارچوب تنگ ذهنیتهایشان جا دهند- نشد و واقعا دلم نیامد تا از کنار این موضوع بی تفاوت عبور کنم.

مواردی که در زیر مشاهده می کنید برخی از عناوین روزنامه کیهان در تاریخ یکشنبه یازدهم اذرماه سال ۱۳۸۶ هجری شمسی است و اکنون که این مقاله به رشته نگارش در می آید تنها یک روز از این قضیه گذشته است. بخوانید و خودتان قضاوت کنید

۱-حمایت گسترده مردم ونزوئلا از طرح چاوز (چه طرحی؟ طرحی که به آقا امکان می دهد تا برای اجرای سوسیالیسم اقتصادی به صورت نامحدود -یعنی هر چقدر دلش خواست- رئیس جمهور شود و در مواقع بحران مطبوعات را سانسور کند-یعنی خیلی راحت جلوی نفس کشیدن منتقدانش  را بگیرد)

۲-مردم سودان خواستار اعدام معلم انگلیسی شدند - چون وی متهم است که کتاب هایی را حاوی توهین به مقدسات مسلمانان بین دانش آموزان توزیع کرده است

و اما خبرهای امروز و واقعیت امر چه بود؟

۱-طرح پیشنهادی ونزوئلا با پنجاه و یک در صد آراء مردمی شکست خورد و خود جناب چاوز نیز این پیروزی را به جناح مخالف دولت تبریک گفت

 ۲-این زن بیچاره از همه جا بی خبر یا احیانا کم خبر- که اگر می دانست که چه عواقبی در پی خواهد داشت هرگز این کار را نمی کرد- به شاگردانش اجازه داده تا یک خرس اسباب بازی را "محمد" صدا بزنند. و این چیزی بود که ما ظرف این چند روز از رسانه های دیار کفر (یعنی شبکه های با سابقه ای مثل بی بی سی ) شنیدیم.

و اما بشنوید از اجرای قریب الوقوع طرح برخورد با پوشش نامناسب زمستانی  زنان که در روزنامه جمهوری اسلامی درج شده است

فرمانده نیروی انتظامی تهران گفت: در این طرح با همه کسانی که از چکمه های بلند و شلوارهای تنگ و چسبان استفاده می کنند برخورد می شود.

وی اظهار داشت: پوشیدن مانتوهای تنگ و چسبان- استفاده از چکمه های بلند و شلوارهای کوتاه که داخل چکمه باشد-روسری و شالهای کوتاه که موی سر را نپوشاند و مغایر با پوشش اسلامی باشد ممنوع و پلیس با استفاده کنندگان برخورد می کند.

وی تاکید کرد: استفاده از کاپشنهای کوتاه و مانتوهای کوتاه و تنگ که حداقل تا زانو را نپوشاند نیز مشمول اجرای طرح برخورد بد حجابی و بد پوششی قرار می گیرد.

فرمانده نیروی انتظامی تهران بزرگ گفت: همه کسانی که از کاپشن های کوتاه استفاده می کنند باید حتما زیر آن مانتوی بلند بپوشند. در غیر این صورت با آنها برخورد می شود.

.....

و اجازه بدهید تا در این مورد چیزی نگویم چون هیچ دوست ندارم به سرنوشت " حسنی به مکتب نمی رفت وقتی می رفت جمعه می رفت" دچار شوم.

درود و صد بدرود

تا شبی دیگر و قصه  شبانگاهی دیگر تمامی خوانندگان عزیز را به خداوند منان می سپارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 19:25  توسط The Lucksmith  | 

ناخودآگاه آدمی----------------------------- حقیقتی انکار ناپذیر

ناخودآگاه ----------- حقیقتی انکار ناپذیر

اکنون بیش از صد سال از کشف ضمیر ناخودآگاه انسان توسط دکتر زیگموند فروید- پدر علم روانکاوی -می گذرد اما در جامعه ما هنوز اسم فروید را مترادف رواج ابتذال و آزادی های جنسی می دانند. دانشمندی که عمر خود را صرف تحقیق و تشریح ابعاد ناشناخته روان  ادمی کرد از سوی برخی افراد ناآگاه " هرزه"  و از سوی افرادی نادان تر که فقط منطق خود را قبول دارند" ژانگول" خطاب می شود.

متاسفانه ضعف مطالعاتی قشر دانشجوی جامعه ما سبب شده تا ما نه فقط در میان مردم عادی که در بین دانشجویان ادبیات انگلیسی  نیز شاهد این نوع برخوردها باشیم.یکی از دوستان من که نه چندان دورتر از اینجا وبلاگی تاسیس کرده و عالم و آدم را به سخره می گیرد -گویی که خودش پیغمبر معصوم یا دانای کل است- چندی پیش دکتر علی شریعتی را دکتر شمپتک می نامید.

اما بگذارید از این نادانی ها بگذریم که این افراد قاصرند نه مقصر. که اگر غیر از کتب درسی خود دو جلد کتاب درباره مطالعات فروید یا اندیشه های  دکتر شریعتی می خواندند دیگر هرگز انها را افرادی بی منطق و هرزه خطاب نمی کردند.

آنچه در زیر شاهد آن هستید ترجمه بخشی از کتاب " تکه چوبی از دریای کورتز" اثر "جان اشتاین بک" است.امید است که افراد روشن فکر و آزاد اندیش  با خواندن این متن دریابند که تئوری تکامل داروین و بسیاری از فرضیه های دانشمندان غربی تا چه حد در جامعه ما محجور واقع شده اند

-------------------------------------------------

"The Log From The Sea of Cortez" by "John Stein Beck"

pages 97-100

we have thought often of this mass of sea-memory, or sea- thought, which lives deep in the mind.If one asks for a description of the unconcious, even the answer- symbol will usually be in terms of dark water into which the light decends only a short distance. And we have thought how the human fetus has, at one stage of its developement, vestigial gill-slits.If the gills are a component of the developing human, it is not unreasonable to suppose a parallel or concurrent mind or psyche developement. If there be a life memory strong enough to live its symbol in vestigial gills, the preponderantly aquatic symbols in the individual unconscious might well be indications of a group psyche- memory which is the foundation of the whole unconscious.And what things must be there, what monsters, what enemies, what fear of dark and pressure, and of prey! There are numbers of examples wherein even invertebrates seem to remember and to react to stimuli no longer violent enough to cause the reaction. Perhaps, next to that of the sea, the strongest memory in us is that of the moon. But the moon, the sea and the tide are one. Even now the tide establishes a measurable, although minute, weight differeantial. For instance the steamship Majestic loses about fifteen pound of its weight under a full moon. According to a theory of George Darwin(son of Charles Darwin), in pre-Cambrian times, more than a thousand million years ago, the tides were tremendous; and the weight differential would have been correspondingly large. The moon- pull must have been the most important single environmental factor of littoral animals. Displacement and body weight then must certainly have decreased and increased tremendously with the rotation and phases of the moon, particularly if the orbit was at that time elliptic.The sun's reinforcement was probably slighter relatively.

Consider, then, the effect of a decrease in pressure on gonads turgid with eggs or sperm, already most bursting and waiting the slighy extra pull to discharge. Now if we admit for the moment the potency of this tidal effect, we have only to add the concept of inherited psychic pattern we call "instinct" to get an inkling of the force of the lunar rythm so deeply rooted in marine animals and even in higher animals and in man.

---------------------------------------------------------------------------

این توده خاطرات یا اندیشه های دریایی که در اعماق ذهن جای گرفته اغلب ما را به تفکر واداشته است به نحوی که حتی برای ارائه تعریف ناخودآگاه- از نماد آب تیره رنگی استفاده می کنیم که نور نمی تواند چندان در آن نفوذ کند.و البته ممکن است گاهی به این مسئله نیز فکر کرده باشید که جنین انسان در مقطعی از تکامل خود  عضوی آبشش گونه دارد که در مراحل بعدی از بین خواهد رفت.اگر بپذیریم که ابشش بخشی از بدن انسان رو به تکامل بوده آنگاه تصور شکل گیری روان یا ذهنی دریایی به موازات ذهن آگاه نیز امری بعید و غیرمنطقی نیست.

اگر نوعی حافظه تاریخی در ما وجود دارد که اثر خود را به صورت آبششهای نیمه کاره برجای گذاشته آنگاه این انبوه سمبل های دریایی که در ناخوداگاه هر فردی وجود دارد

می تواند نشانه خوبی از نوعی روان یا حافظه ای جمعی در انسانها باشد که زیر بنای  ناخوداگاه فردی است.و چه عجایبی که در این روان نمی توان دید... غولهای بی شاخ و دم -دشمن- ترس از فشار و تاریکی و حتی بیم از طعمه شدن! در میان موجودات زنده بخصوص نرم تنان می توان نمونه هایی بسیاری را برشمرد که در ان محرکی که دیگر توانایی ایجاد واکنش را ندارد- عکس العمل موجود را برانگیخته است.

شاید بعد از دریا- این ماه باشد که بیشترین سهم را در حافظه تاریخی ما دارد. اما به نظر من ماه- دریا و جزر و مد همگی بخشی از یک واقعیتند.مد ایجاد شده در اب دریا حتی هم اکنون نیز منجر به ایجاد تفاوتی ظریف اما قابل اندازه گیری در وزن اشیاء می شود. به عنوان مثال به هنگام کامل شدن قرص ماه وزن کشتی مجستیک پانزده پوند کمتر می شود. بر اساس یکی از فرضیه های جرج داروین(پسر چارلز داروین) در زمان ماقبل تاریخ یعنی چیزی در حدود هزار میلیون سال پیش جزر و مد حاصل از ماه بسیار شدیدتر از الان بوده است.بنابرین جاذبه ماه یگانه فاکتور مهم زیستی در زندگی جانوران دریایی به شمار می رفته است. بنابرین در صورتی که مدار ماه به دور زمین در ان زمان بیضی شکل بوده باشد انگاه جابجایی و اختلاف(کاهش یا افزایش) وزن ناشی از جاذبه ماه در ان زمان بسیار شدیدتر از اکنون بوده است

حال کافی است تصور کنید که کاهش فشار آب دریا چه تاثیری بر غدد جنسی مملو از اسپرم یا تخمک جانوران دریایی-که فقط منتظر یک تحریک دیگر برای تخلیه شدن هستند - خواهد داشت. حال اگر ما این توانایی جذر و مد را  بپذیریم انگاه کافی است الگوی روانی به ارث برده از پدرانمان یا همان غریزه را ضمیمه این موضوع کنیم تا دریابیم که دوره های کامل شدن ماه چه تاثیر عمیق و ماندگاری را در جانوران دریایی و حتی جانوران تکامل یافته تر و انسان برجای گذاشته است.

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 12:30  توسط The Lucksmith  |