The Lucksmith
اقبالگر (دیلماج سابق)
The prison of self- contempt Once Ed said to me " for a very long time I didn't like myself ". It was not said in self-pitty but simply as an unfortunate fact."It was very difficult time," he said, "and very painful. I did not like myself for a number of reasons, some of them valid and some of them pure fancy. I would hate to have to go back to that. Then gradually", he said, I discovered with surprise and pleasure that a number of people like me. And I thought, if they can love me, why cannot I like myself? Just thinking it did not do it, but slowly I learned to like myself and then it was all right." This was not said in self-love in it's bad connotation but in self-knowledge. He meant litterally that he had learned to accept and like the person 'Ed' as he liked other people. It gave him a great advantage. Most people do not like themselves at all.They distrust themselves, put on masks and pomposities. They quarrel and boast and pretend and are jealous because they do not like themselves. But mostly they do not even know themselves well enough to form a true liking, and since we automatically fear and dislike strangers, we fear and dislike our stranger-selves. Once Ed was able to like himself he was released from the secret prison of self-contempt.Then he did not have to prove superiority any more by any of ordinary methods, including giving. He could receive and understand and be truly glad, not competitively glad. from the winner of the 1962 Nobel prize for literature اد یکبار به من گفت: برای مدت زمانی طولانی از خودم بیزار بودم. او این حرف را نه از روی دلسوزی برای خودش که به عنوان حقیقتی تاسف انگیز عنوان کرد. او می گفت: آن وقت ها خیلی سخت می گذشت و بسیار دردناک هم بود.بیزاری من از خودم دلایل گوناگونی داشت که بعضی از انها واقعی و تعداد دیگری نیز خیالات محض بود. الان که با خود فکر می کنم می بینم که از بازگشت به آن دوران متنفرم. او ادامه داد: بعد به تدریج با شگفتی و خوشحالی بسیار متوجه شدم که بعضی ها مرا دوست دارند و با خودم فکر کردم اگر آنها می توانند مرا دوست داشته باشند پس چرا خودم نتوانم خودم را دوست داشته باشم؟ البته فکر کردن به این موضوع به تنهایی مثمر ثمر نبود اما کم کم یاد گرفتم خودم را دوست داشته باشم و بعد چیزها روبراه شد. این سخنان ادوارد از روی عشق به خود آن هم به معنای مزخرفش نبود بلکه از خودآگاهی عمیق او نشات می گرفت. او واقعا می خواست بگوید که یاد گرفته شخصی به نام ادوارد را بپذیرد و او را دوست داشته باشد.بسیاری از مردم کاملا از خودشان بیزارند.آنها به خودشان اعتماد ندارند و مدام نقاب به چهره می زنند یا غرور از سر تا پایشان دیده می شود.آنها نزاع می کنند فخر می فروشند تظاهر و حسادت می کنند چون از خودشان بیزارند. اما بیشتر انها خودشان را حتی آنقدر هم نمی شنانسند که نوعی علاقه مندی واقعی در انها ایجاد شود. درک این افراد از خودشان انقدری نیست که علاقه ای در انها ایجاد کند و از انجایی که ما به صورت ناخوداگاه از غریبه ها بیم داشته و از آنها دوری می جوییم نمی توانیم نسبت به این خود بیگانه احساسی بجز ترس و تنفر داشته باشیم. علاقه ادوارد به خودش با رهایی او از زندان مخفی تحقیر نفس همراه بود. اکنون او دیگر مجبور نبود برتریش بر دیگران را از راه های متداول از جمله بذل و بخشش اثبات کند. او می توانست دیگران را درک کرده و هدایای انها را بپذیرد و شادی واقعی و نه شادی ناشی از پیروزی در رقابت را تجربه کند
| Design By : Night Skin |

